امید سبز
قلم می تپد و با هر تنش تنها، آمدن تو را دعا می کند.
بیا که منتظران تو برای آمدنت سر از پا نمی شناسند.
ای محبوب داها![]()
تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟

دیگران گمان می کنند من از تو دورم ولی تو که این گمان را نداری .
تو میدانی که در دل کمی مهرت را نگه داشته ام ... کمی از مهرت را برای روز آمدنت و می دانم که می آیی و آن ذخیره، مرا به تو می رساند.![]()
بارها پرده هایی را کنار زده ایم و آن قدر در کنار پنجره انتظار نشسته ایم تا بیایی.
مطمئنم که مرا دوست داری و دعایم می کنی... من هم دعایت می کنم..
دعایم کن که ...![]()
دعایم کن که .....![]()
دعایم کن که صبرم بر گناهم زیاد شود.
دعایم کن که مثل خودت دلم مالامال غم ظلم بر یتیمان شود.![]()
مولا جان! صدای هیچ پایی را نشنیدم که قلبم نتپد، بگذار آخرین تپیدن قلب برای تو باشد.
دوستت دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط مطهری
|
