تقدیم به تنها امید زندگی ام!
![]()
![]()
![]()
در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال می گشاید ...
و در آن هنگام که چشمانم اشک می ریزد و حضور سبز مردی سیه پوش را تمنا می کند...
قلبم زمزمه کنان او را صدا می زند و به او می گوید
یا مهدی
به دنبال تو می گردم و برای ظهور تو بر سر سفره دعا نشسته ام و کوله بار دلم را به سوی تو بسته ام، اما نمی دانم به کدامین سو و مکان بفرستم.
یا مهدی
کمکم کن تا از کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک دنیای پر از هیاهو و گناه به سلامت بگذرم و عطر خوش وجودت را احساس کنم.
یا مهدی
بدان که دلم از دوری تو به تنگ آمده و نگاه آرام و آبی تو تمام وجودم را در برگرفته است.
یا مهدی
بیا و رنگ خانه پاییزی دلم را بهاری ساز و به دل سردم گرما ببخش و مرا یاری کن تا با تو باشم.
![]()
![]()
یا مهدی
از چه و که برایت بگویم، خود خوب می دانی که یاسهای سپید در دل شهر ما گم شده اند و ستارگان آسمان امیدوار با نبود تو کمتر می درخشند و ابرهای وجشت بر خانه دلها سایه افکنده اند و گناه در دلها رخنه کرده است و غربت لحظه های تنهاییم در تقویم انتظار کم رنگ شده است.
بیا مهدی و از عشقت کاشانه ای در دلم بساز و محبت خویش را چراغ خانه ام ساز و بیا و جغد حسد و کینه را از وجودم دور کن و دلم را همچون کبوتری سپیدبال به اوج سعادت ببر و مرا در صف یارانت بپذیر.
به امید ظهور![]()
