تبليغاتX
چشم انتظاران

چشم انتظاران

اي دو سه تا كوچه زما دورتر ...

تقدیم به تنها امید زندگی ام!

در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال می گشاید ...

و در آن هنگام که چشمانم اشک می ریزد و حضور سبز مردی سیه پوش را تمنا می کند...

 قلبم زمزمه کنان او را صدا می زند و به او می گوید یا مهدی به دنبال تو می گردم و برای ظهور تو بر سر سفره دعا نشسته ام و کوله بار دلم را به سوی تو بسته ام، اما نمی دانم به کدامین سو و مکان بفرستم.

یا مهدی  کمکم کن تا از کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک دنیای پر از هیاهو و گناه به سلامت بگذرم و عطر خوش وجودت را احساس کنم.

یا مهدی  بدان که دلم از دوری تو به تنگ آمده و نگاه آرام و آبی تو تمام وجودم را در برگرفته است.

یا مهدی بیا و رنگ خانه پاییزی دلم را بهاری ساز و به دل سردم گرما ببخش و مرا یاری کن تا با تو باشم.

یا مهدی  از چه و که برایت بگویم، خود خوب می دانی که یاسهای سپید در دل شهر ما گم شده اند و ستارگان آسمان امیدوار با نبود تو کمتر می درخشند و ابرهای وجشت بر خانه دلها سایه افکنده اند و گناه در دلها رخنه کرده است و غربت لحظه های تنهاییم در تقویم انتظار کم رنگ شده است.

بیا مهدی و از عشقت کاشانه ای در دلم بساز و محبت خویش را چراغ خانه ام ساز و بیا و جغد حسد و کینه را از وجودم دور کن و دلم را همچون کبوتری سپیدبال به اوج سعادت ببر و مرا در صف یارانت بپذیر.

به امید ظهور

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط مطهری  | 

اندکی صبر سحر نزدیک است

 

سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط مطهری  | 

معراج پیامبر (قسمت سوم)

 

( داستان معراج پیامبر قسمت سوم )

 

 


جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟ پاسخ داد جبرئيل هستم. پرسيدند همراه تو كيست. گفت: رسول خداوند بزرگ. پاسخ آمد: آفرين بر او. پس در بگشودند و من به اسمعيل سلام گفتم و او نيز مرا سلام داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و پيامبر بزرگ. ملائكي كه تحت فرمان اسمعيل بودند جملگي به من خوشامد گفتند و هر فرشته اي كه مرا ميديد شاد و خندان ميشد. آنگاه فرشته اي را ديدم كه پيش از او فرشته اي با آن همه بزرگي و عظمت نديده بودم صورتي كريه داشت و سخت غضبناك بود ولي با ديدار من لبخند و يا سروري در نگاهش مشاهده نشد و فقط مرا دعا كرد. به جبرئيل گفتم كيست و چه هراسي در دل من افكند. جبرئيل پاسخ داد حق هم همين است كه همه ما از او بهراسيم زيرا ... او مالك دوزخ است ...  [!]. از روزيكه جهنم را در اختيار او قرار داده اند همواره بر گناهكاران خشم ورزيده است. به مالك دوزخ سلام دادم او نيز به من سلام داد و گفت نگران مباش كه ترا در جهنم راه نباشد.

از جبرئيل خواستم كه به مالك جهنم بگويد كه جهنم را به من نشان دهد. مالك به فرمان جبرئيل دري از درهاي جهنم را باز كرد و از آنجا آتش دوزخ به آسمان شعله كشيد و آن چنان  آن آتش هراسناك بود كه ترسيدم مرا در خود فرو كشد. به جبرئل گفتم بگو تا آن آتش را فرو نشاند و مالك جهنم آن در را كه گشوده بود بست و آتش از نگاهم پنهان ماند.

از آنجا به سويي رفتيم كه با مردي گندمگون برخورد كرديم گفتم اين مرد كيست؟ گفت پدر تو آدم است بر او سلام كن. سلامش دادم و جواب دريافتم. گفت درود بر اين فرزند صالح و تو پيامبر شايسته اي هستي.

از آنجا عبور كرده به فرشته اي رسيديم كه جهان ما بطور كامل ميان دو زانوي او بود و لوحي از نور بدست داشت و بسيار اندوهگين بر آن مي نگريست. گفتم اين فرشته كيست كه اين چنين در جهان ما مينگرد. جبرئيل جواب داد او ملك الموت است گفتم مرا به او نزديك كن تا با او سخن بگويم. چون نزديك شدم سلام داده و جواب دريافت داشتم. جبرئيل گفت اين پيامبر رحمت است و او رحمتي است كه خداوند براي بندگانش فرستاده است. ملك الموت مرا درود و ثنا گفت و اظهار داشت : اي محمد من خبرهاي بسيار در امت تو ميبينم. گفتم اين رحمت الهي است و به جبرئيل گفتم اين فرشته كاري بس دشوار دارد. آيا او جان همه انسانها را خود مي ستاند؟ جبرئيل پاسخ مثبت داد. خطاب به ملك الموت گفتم اي ملك تو همه مردم جهان را زير نظر داري؟ گفت آري، جهان جملگي در چنگ من است و من هر حركت و هر عمل شما را زير نظر دارم و هيچ خانه اي نيست كه از نظر من دور بماند و زماني كه مردم بر مرده خود مي گريند با خود ميگويم نگرئيد كه من يك يك شما را به اين سرنوشت مبتلا خواهم كرد و يكي از شما را باقي نخواهم گذاشت. گفتم مرگ براي درهم شكستن آدم كافي نيست؟ گفت آنچه كه پس از مرگ ميابد دشوارتر است.

آنگاه به جماعتي رسيدم كه در برابر آنان مقدار زيادي گوشت تازه و مرغوب و مقداري گوشت مردار و نامرغوب و بدبو وجود داشت و همه آن جماعت از آن گوشت متعفن و فاسد شده مي خوردند،‌ پرسيدم اينان كيستند؟ گفتند گروهي از امت هستند كه حرام را بر حلال ترجيح دانسته اند.

سپس فرشته اي را ديدم كه نيمي بدن از آتش و نيمي از برف داشت و ندا در ميداد كه اي خداوندگاري كه بين آتش و سردي الفت دادي قلوب مؤمنين را به يكديگر پيوند بده و جبرئيل آن فرشته را به من نشان داد و گفت او نيكخواه ترين فرشتگان است و از روزي كه خلق شده است همواره اين ندا را در ميدهد.

پس از عبور از آن فرشته، با دو فرشته ديگر برخورد كرديم. يكي از آنان ميگفت: خداوندا هر كه در راه تو خير كند او را خير رسان؛ و آن ديگري ميگفت: خداوندا هر كه امساك كند مال او را نابود و تباه ساز.

از آنجا به گروهي رسيديم كه لبهايشان چون لبهاي شترها بود و فرشتگان با قيچي گوشت پهلوي آنان را ميبريدند و در دهان خودشان ميگذاردند. جبرئيل گفت:  اينان كساني هستند كه با مؤمنان به چشم تحقير نگرند و عيب جويي كنند.

آز آن جماعت نيز عبور كرده و به گروهي رسيديم كه سرهاي آنان را با سنگ ميكوفتند. جبرئيل گفت: اينان كساني هستند كه خواب را برنماز ترجيح داشته اند و نماز نمي گذاردند.

پس از گذشتن از آن گروه به گروه ديگري رسيديم كه فرشتگان آتش در دهان آنان ميريختند از جبرئيل پرسيدم اينان چه كساني هستند؟ جبرئيل گفت: اينان اموال يتيم را غصب كرده و ضايع ساخته اند. [ اشاره دارد به آيه" "الذين يالكلون اموال الايتامي ظلما" " انما ياكلون في بطونهم نارا" "و سيصلو سعيرا" در حقيقت كساني كه اموال يتيمان را ميخورند بر آنان ستم مي كنند و در شكمهايشان آتش وارد مي كنند و بزودي آتشي فروزان در جهنم بر آنان افروخته خواهد شد.]

از آنجا به گروهي رسيديم كه از بزرگي شكم نميتوانستند از جاي خود حركت كنند. جبرئيل گفت: اينان ربا خوارانند و اين جماعت را چون آل فرعون از بامداد تا شامگاه در آتش مي افكنند. اينان از خداوند خواهانند كه هر چه زود رستاخيز فرا رسد.

از آنجا به آسمان رهسپار شديم. در آنجا جبرئيل تقاضاي ورود كرد، درها گشاده شد و ما داخل شديم. در مرحل سير در آسمان دوم دو تن را كه با يكديگر شبيه بودند مشاهده كرديم. جبرئيل گفت: اينان خاله زادگان يكديگرند يكي از آنان يحيي و ديگر عيسي است. بر آنان سلام دادم، پاسخ شنيدم.

از آنجا به فرشتگاني كه مظهر فروتني و خشوع بودند عبور كردم و روي اين فرشتگان بدان سوي بود كه خداوند خواسته بود و هرگز بجانب ديگر توجه نميكردند و به بانگ هاي گوناگون خداوند راستايش ميكردند.

 

سپس راهي آسمان سوم شديم.

 

 در آسمان سوم جواني را ديدم كه بسيار زيبا روي بود. از جبرئيل پرسيدم او كيست؟ گفت: او يوسف برادر توست. بر او سلام كردم و بر من سلام داد و گفت: اي پيامبر شايسته  و اي برادر شايسته خوش آمدي. بدان كه در زمان شايسته اي مبعوث گرديدي. در آسمان سوم نيز فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.

 

از آنجا به آسمان چهارم رفتم

 

از مردي عبور كردم كه جبرئيل گفت: اين ادريس است. به او سلام داده و پاسخ دريافتم. در آسمان چهارم نيز تعدادي از فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.

آنگاه به فرشته اي عبور كرديم كه بر كرسي نشسته و هفتاد هزار فرشته تحت فرمان او بود كه هر يك از آن هفتاد هزار فرشته، هفتاد هزار فرشته تحت فرمان داشت. گمان كردم كه از اين فرشته، فرشته اي عالي مقامتر نباشد. ناگاه جبرئيل بر او بانك زد و او برخاست و او تا قيامت بر پاي خواهد بود.[! !]

 

از آنجا به آسمان پنجم رفتيم

 

مردي پير با چشماني گشاد يافتيم كه گروهي از امت او پيرامون او راگرفته بودند. جبرئيل گفت: اين هارون پسر عمران است كه امت او را دوست ميداشتند. بر او سلام كردم و جواب باز داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و اي پيامبر شايسته. در آسمان پنجم نيز تعداد زيادي از فرشتگان فروتن وخاشع را مشاهده كرديم.

 

از آنجا به آسمان ششم وارد شديم

 

جبرئيل ابتدا اجازه ورود خواست درها گشاده شد و ما به آن حيطه راه يافتيم. در آنجا مردي بلند و گندمگون ديديم و اگر دو پيراهن هم بر تن ميكرد موي بدنش از پيراهن ها بيرون ميزد. جبرئيل گفت اين مرد موسي بن عمران است، بر او سلام كن، بر او سلام كردم و پاسخ شنيدم. در آن آسمان نيز ملائك خاشع را مشاهده كردم و چون از موسي عبور كردم صداي گريستن او را شنيدم كه با آوايي حزن آلود ميگفت: گمان بني اسرائيل آن است كه من برترين فرزند آدمم و حال آْنكه اين مرد از من افضل تر و برتر ميباشد و اين برتري ايجاب مي كند كه امت او برگزيده امت ها باشند.

 

از آنجا به آسمان هفتم وارد شديم.

 

مردي در آنجا ديدم كه اشمط بود يعني دو موي بود كه قسمتي از موهاي او سفيد و قسمت ديگر سياه بود [شمطاء (مؤنث) – آنكه موي سرش سفيد و سياه باشد]. و بر در بهشت بر كرسي نشسته بود. جبرئيل گفت اين پدر تو ابراهيم است و اين جا، جايگاه پرهيزكاران امت تو ميباشد. پس من اين آيه را بخواندم. "بدرستيكه برترين مردم زمان ابراهيم كساني هستند كه از او پيروي كردند و اين پيامبر و آن كساني كه به دين پيامبر ايمان آورده اند و خداوند ياور مؤمنان است".

من به ابراهيم سلام كردم و او نيز سلام داد و گفت: درود بر تو اي پيامبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زماني مناسب و شايسته. آنگاه ابراهيم گفت: اي محمد امت خود را بگو كه در بهشت براي خود درخت بسيار بكارند. گفتم چگونه ميتوانند در بهشت براي خود درخت بكارند گفت: با اداي كلمه "لا حول و لا قوت الا باا.."

در آسمان هفتم نيز فرشتگان خاشع را بديدم و درياهاي نور ديدم كه چشم را مجذوب خود ميساخت و درياهاي ظلمت ديدم كه نگاه را در خود فرو مي بلعيد و نيز درياهاي برف ديدم و هر زمان كه از مشاهده اين حالات بر من نگراني مستولي ميشد، جبرئيل مرا دلداري داده ميگفت: شادباش اي محمد و شكر خداوندي را كه ترا با يك چنين كرامتي شريك كرده است و به تو امكان داد تا اين شگفتي ها را مشاهده كني. ولي هنوز گوشه اي از عظمت خداوندگاري را نديده اي و عظمت الهي بسيار فراتر از قدرت ديد توست و ميان خداوند و خلقش نود هزار حجاب معنوي است و نزديكترين خلق به محل صدور وحي من هستم و ميان من و اسرافيل چهار واسطه است كه يكي از نور، ديگري از ظلمت، سومي از ابر، و چهارمي از آب است.[!  !]

آنگاه با جبرئيل به بيت المعمور رفتم و دو ركعت نماز بگزاردم و در اين هنگام جمعي از اصحاب خويش را ديدم كه عده اي از آنان جامه سفيد به تن داشتند و جمع ديگري از آنان جامه هايشان چركين بود. گروه نخستين وارد بيت المعمور شدند ولي گروهي كه جامه هايشان چركين بود اجازه ورود به بيت المعمور را نيافتند و هنگامي كه از بيت المعمور خارج شدم دو نهر آب ديدم كه نام يكي كوثر بود و آن ديگر نهر رحمت خوانده ميشد. پس از كوثر آب نوشيده و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو رود همراه من جاري بودند تا به بهشت وارد شد و در دو سوي نهرها خانه هاي خود و اهل بيت خود و زنان طاهره و پاك خويش را ديدم؛  خاك بهشت از مشك بود و دختري ديدم كه آب تني ميكرد گفتم تو كيستي؟ گفت: من از زيد بن حارثه ام. در آنجا مرغان بهشت از نظر جثه و بزرگي به اندازه شتران بزرگ و عظيم بود. و انارهاي بهشت به اندازه سطل هاي عظيم بود و در آنجا درخت بزرگ و تناوري را مشاهده كردم كه شاخه هاي آن بر فراز همه خانه ها سايه افكنده بود. در اين جا جبرئيل گفت اين درخت طوبي است.

چون از بهشت بيرون آمديم جبرئيل گفت آن درياها را كه ديدي حجابي است بين نور عرش و زمين و اگر اين درياها وجود نداشت هر چه در زمين وجود داشت ميسوخت و بيت المعمور خانه اي است در آسمان هفتم بر فراز كعبه كه اگر سنگي از ان رها شود بر كعبه فرود نيايد و مانع از فرود آمدن آن به كعبه ميشود.

 


پایان قسمت سوم

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط مطهری  | 

معراج پیامبر (قسمت دوم)

(داستان معراج پیامبر قسمت دوم)

 

 


معراج پيامبر : عده اي معتقدند كه معراج دوازده سال بعد از بعثت وقوع يافته است و گروهي زمان معراج را يكسال و پنج ماه قبل از هجرت ميدانند طايفه اي نیز معراج آن حضرت را در ماه رمضان (شب هفدهم) و بروايتي دیگر بيست و يكم ماه رمضان آورده اند.

جالب است که بدانیم طبق احادث مختلف حضرت يكبار معراج نكرده بلكه چندين بار عروج كرده اند.

بهر حال حضرت محمد ميفرمايد: جبرئيل دست مرا گرفت و از مسجد بيرون آورد. مركبي را در ميان صفا و مروه ايستاده ديدم كه كوچكتر از اسب و بزرگتر از الاغ بود و ... و زيني بر پشت داشت.

 جبرئيل گفت اي محمد بر اين مركب سوار شو كه اين مركب ابراهيم عليه السلام است كه بر آن برنشست و به كعبه رفت.

 پس جبرئيل ركاب و ميكائيل عنان بگرفت و چون آن حضرت قصد سوار شدن كرد مركب تكاني بخود داد؛  جبرئيل فرياد برآورد كه شرم كن كه هيچ پيامبري گرامي تر از محمد بر تو سوار نشده است. آنگاه حضرت محمد بر مركب سوار شده و گروهي از فرشتگان از چپ و راست و پيش و پس حضرتش را همراهي ميكردند تا حضرت محمد به مسجد القصي رسيد.

 پس از طي مسيري ديگر جبرئيل خطاب به حضرت محمد صلي ا.. عرض كرد: اكنون در اين جا فرود آي؛ زمين طيبه است و زمين هجرت تو خواهد بود.

 حضرت محمد(ص) ميفرمايد: آنگاه فرود آمدم و مشاهده كردم كه در مدينه هستم و در آنجا نماز گزاردم و پس از اداي نماز، ديگر باره بر آن مركب سوار شده مدتي طي راه كردم. جبرئيل عرض كرد ديگر بار فرود آي، و من در آنجا نيز فرود آمدم آنجا طور سينا بود. نماز گزاردم و بر مركب بر نشستم و پس از مدتي جبرئيل گفت فرود آي، من فرود آمدم، آنجا  بيت اللحم و محل تولد عيسي عليه السلام بود.

 

نماز شام قیامت بهوش باز آرد

کسی که خورده بود می ز بامداد ازل

 

 در آنجا نيز نماز گزارده و سوار بر مركب شدم. جبرئيل پس از زماني ديگر گفت فرود آي و ما به مسجد الاقصي رسيده بوديم.

 در مسجد الاقصي گروهي از فرشتگان به استقبال ما آمدند و از سوي خداوند بشارت و كرامت آوردند و بر من بدينگونه سلام دادند كه :

 السلام و عليك يا اول و يا آخر و يا حاشر.

 پس از شنيدن اين شيوه خير مقدم به جبرئيل گفتم چگونه است كه اين فرشتگان اين چنين مرا پذيرا شده خير مقدم گفتند؟ عرض كرد تو اول كسي هستي كه شفاعت تو پذيرفته ميشود بدرستي كه تو اولين شفاعت كننده و آخرين انبيايي و بيداري و رستاخيز مردم در جهان به قدم تو ممكن ميگردد.

 جبرئيل پس از اين پاسخ، مرا فرود آورد و مركب را به حلقه در مسجد بست و اين همان مسجدي بود كه پيامبران مركب هاي خود را به آن در مي بستند.

------------

 من وارد مسجد الاقصي شدم، جمعي از پيامبران در آنجا حضور داشتند ( و بروايتي ارواح آنان) مرا سلام داده تحيت فرستادند؛ از جبرئيل سوال كردم اينان چه كساني هستند؟ گفت برادران تو، پيامبران خدايند. آنگاه جبرئيل براي نماز مرا به پيش راند و خود اذان بگفت و انبياء و فرشتگان مقرب همه و همه به من اقتدا كرده نماز گزاردند.

 

{کاش روزی قائم ال پیامبر بیاید و ما هم لیاقت اقتدا به نمازش را بیابیم.}

 

 آنگاه پرده دار بيت المقدس سه جام پيش آورد يكي از شير و يكي از آب و آن ديگري از شراب سرشار بود ... من نيز جام شير را بدست گرفتم و بنوشيدم. جبرئيل گفت هدايت يافتي و امت تو نيز هدايت شدند.

 توجه: ( تفسیر دکتر الهی قمشه ای در باب انتخاب شیر از این سه چام توسط حضرت رو حتما بخونید!)

 چون نماز به پايان رسید بعضي از انبياء كه حضور داشتند خداوند را درود و ثنا گفتند.

ابراهيم (ع) گفت: ستايش خدايي را كه بر من جامه دانش پوشاند و ملكي عظيم بداد و مرا پيشواي مردمان ساخت و آتش نمرود را بر من سرد كرد.

 موسي (ع) گفت: شكر و سپاس و ستايش خدايي را كه مرا كليم خويش كرد و فرعون و مردم را بدست من نابود ساخت و بني اسرائيل را نجات بخشيد و گروهي از قوم مرا مؤمن و در ايمان خود راسخ ساخت.

 داود (ع) گفت: شكر خداوند بزرگي را كه سلطنت پر قدرت به من داد و زبور به من آموخت و آهن را بدست من نرم كرد و كوهها را در زير پاي من قرار داد و مرا حكمت آموخت.

 سليمان (ع) گفت: ستايش خداوندي را كه باد و ديو و پري را در تحت فرمان من قرار داد و زبان پرندگان به من آموخت و پادشاهي بزرگي به من عطا كرد و سرزمين مرا پاك و مطهر ساخت و لطف الهي را در مورد من پاياني نيست.

 عيسي (ع) گفت: سپاس و ستايش خدايي را كه مرا مثالي براي خود گردانيد و مرا نمونه آدم ساخت، چنانكه فرمود " ان مثل عيسي عندا.. كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون " و مرا كتاب انجيل آموخت و درمان امراض را  به من بخشيد و مرا به آسمان برد ماردم را از شر و آزار دشمنان در امان داشت و در پناه خود آورد.

 

 حضرت محمد (ص) ميفرمايد پس از آنكه انبياء سخنان خود را به پايان بردند، من آغاز سخن كردم كه: حمد و سپاس آن خداوندگار جليل و پر شوكتي كه مرا رحمت عالميان كرد و ... قرآني براي من فرستاد كه مستدل ترين كلامهاست و ...  و مرا اول و آخر گردانيد و سينه مرا از الهامات خود آكنده ساخت و مرا فاتح و خاتم خواند.

 

 در اين هنگام ابراهيم روي به انبياء كرد و گفت براستي محمد برترين شماست آنگاه جبرئيل دست مرا گرفت و گفت حال به موضع صخره ميرويم و چون به معراج صخره رفتيم نردباني كه سر به آسمان داشت ظاهر گرديد و تا كنون چنين نردباني نديده بودم. فرشتگان از آن عروج ميكردند و به آسمان بالا و پائين ميرفتند. دو پهلوي نردبان يكي از ياقوت و ديگري از زمرد بود و ...

 ما از مركب پياده شده و بطرف آن نردبان رفتيم و از آن نردبان بالا رفتيم .

 {در روايت ديگري است كه حضرت ميفرمايد جبرئيل مرا با بالهاي خود سوار كرده و به آسمان برد.}

 

 اولين محل فرود ما باب الخطفه بود و صاحبِ الخطفه فرشته اي است كه اسمعيل نام دارد و شياطين را از آسمان با شهاب ميراند و تحت فرماندهي اسمعيل هفتاد فرشته است كه تحت فرمان هر يك از اين فرشتگان هفتاد هزار فرشته ديگر قرار دارند.

جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟

 

   

 "پایان قسمت دوم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط مطهری  |