تبليغاتX
چشم انتظاران

چشم انتظاران

اي دو سه تا كوچه زما دورتر ...

ناله های فراق 1

 


فاش می گویم روحم امشب پرپر است     دیدگانم تر زداغی دیگر است

دیگر  آقا!  غیبـــت تـو تـا به کــی              نـاله های بینـــوایان تا به کـی

ای غروب ظلـم و درد آغـاز شــو               نغمه های گرم وصـل آواز شو

ای انیس محــرم و اســـرار دل               روح عترت شرمسارم رو خجل

ای امــام و ای انیس انــس و جـان                دیدگانم را به رخسـارت رسان

یا صاحب الزمان ...

شور و شوق زندگی را پس بیار              آن خلوص و بندگـی را پس بیار

من  تمــام  غربتـم را با  تـــو ام               من حضور  و خلــوتم  را با تو ام

کـی ز نورت نور باران  می کنی              قطع دسـت زرمـداران می کنی

کی فلسطین محو نورت می شود         قلب من بیت المقدس می شود

ترسم امشب زخم دل سر وا کند          مـردگان  زنده  را  رســوا  کند

من خبر دارم که مولا می رسی            از برون ماه  و  سالی می رسی

من شنیدم در مســیر گــام تــو             می شود هستی مطیع و رام تو

دیگر آقـا! این تعلل ها ز چیست؟          جان مولا  این  تذللـها ز چیسـت؟

زندگی ها بـوی غربت می دهنـد           بوی فصل و بوی فرقت می دهند

مردم اینجا زخم طاعون خورده اند         زجه هاشان را به هامون برده اند

مـن  زبان  سـرخ  نسـل  دیگــرم           مرغ  آتش  خوارم  و  خاکستـرم

من  تمام  هستی ام  بر باد رفت          لحظه های مست ام  بر باد رفت

آخر  ای  روح  تمـام  عـالمیـــن!            انتـظار  ملت  و  خون  حسیــن!

آخر  ای حامی  موسی  زمــان!           ای  کلیم  بی نشان   کــــاروان!

کی سوارانت به دادم می رسند!          بر  کویر  تشنه  زارم  می رسند!

کی به داد سوگواران می رسی؟         کی به خون سر به داران می رسی؟

لحظه لحظه بی قرارت گشته ام           من غلامی بر تبارت گشته ام

ای  خدای  لحظه های  من مدد           روح  عصمت  ملتجای  من  مدد

.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مطهری  | 

مناجات

مناجات

پاک یزدانا!

با همه آلوده دامانی -

روح من پاکست و ذوق بندگی دارم

گر زیانمندم بعمری از گنهکاری

در کفم سرمایه شرمندگی دارم

ایزدا! پاک آفرینا! بی همانندا!

جان پاکم سوی تو پر میکشد چون مرغ دست آموز

آنکه می پیچد بپای من ابلیس نادانیست

راز پوشا! من سیه روئی پشیمانم

هر سر موی سیاهم آیه شما سیه روئیست

رشته موی سپیدم پرتو صبح پشیمانیست.

زندگی بخشا!

هر زمان از مرگ یادآرم

بند بند استخوانم میکشد فریاد از وحشت

زآنکه جز آلودگی ره توشه ای در عمق جانم نیست

وای اگر با این تهیدستی بدرگاه تو روی آرم

گر تهیدست و گنهکارم، پشیمانم

جز زبان اشک خجلت، ترجمانم نیست.


مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط مطهری  | 

بازگشت

 

خبر امد خبری در راه است ... خرم ان دل که از ان اگاه است

زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ

                            تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است

ای مایه امید من، ای تکیه گاه دور

                               هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

        احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

                                بگذار تا ترانه من رازگو شود

                                          بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

...

تا برگذشته می نگرم، عشق خویش را

                         می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است

این شعر، غیر رنجش یارم به من چه داد

              این درد را چگونه توانم نهان کنم

آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است

               این شعرها که روح ترا رنج داده است

                      گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این

                                              آگاهی از دو روئی مردم مرا نبود

...

دردا که این جهان فریبای نقشباز

            اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

                               بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

                                         بگشای در که همه دوران عمر خویش

                               جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره بزنجیرها ببند

         تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند

                   تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ

                                     بندی دگر دوباره بپایم نیفکند


 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط مطهری  | 

گاهی مشکله که ما احساسات خودمون رو کشف کنیم

 و مشکل تر از اون بیان احساساتمونه ...

با این وجود بالاترین حقیقت وجود تو، در عمیقترین احساسات تو نهفته است.


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط مطهری  | 

خُلٍق الانسان عجولا !!!


ما آدما خیلی چیزها رو می دونیم ... ولی ....

...

..

.

می گن شخصی پسرش رو فرستاده بود پیش یک عالم علوم خفیه تا علم هایی مانند جبر و رمل و اسلوبات رو یاد بگیره ...

بعده  چهار , پنج سال ... پسره برگشت و پدر بهش گفت .. خوب یاد گرفتی؟ گفت بله! استاد شدم ...

یه انگشتری تو جیبش داشت و دستش گرفت و به پسر گفت:     بگو ببینم تو دستم چیه؟

...

پسر هم بر اساس علوم و مسائلی که یاد گرفته بود محاسباتی رو روش انجام داد و پس از انجام یسری محاسبات پیچیده گفت : این گرده ... پدر گفت احسن این رو درست گفتی...

پسر گفت: خیلی هم قیمیته ... گفت: احسن این رو هم درست گفتی ...

پسر گفت : جنسش سخته ... و خلاصه یک یک خصوصیات اون شی رو گفت ...

پدر گفت: حالا که مشخصات به این خوبی داری میدی بگو ببینم تو دستم چیه؟

پسر گفت: فکر کنم که غروی (سنگی گرد برای نشانه گذاری استفاده میشده) باشه.

پدر با تعجب گفت: عجبا به تو که این همه نشانی درست و محاسبات پیچیده و دقیق انجام دادی ولی متوجه نشدی که غروی تو دست جا نمیگیره ...

.....................

آره ...

ما از این کارها می کنیم... هزاران نکته های علمی ... هزاران محاسبات پیچیده علمی رو می دونیم .. ولی یه مسئله بدهی رو نمی دونیم که مثلا آدم با مادرش چطور باید حرف بزنه ... با پدرش چطور برخورد کنه ...

....................

گاهی اوقات اونقدر در مسائل, ریز می شیم و نکته به نکته  مسائل رو بررسی و مدیریت می کنیم ... ولی در کنارش بدیهی ترین کارها و ساده ترین مسائل رو ... مثلا احترام به دیگران ...  رو فراموش می کنیم ...


آره!! ما آدما خیلی چیزها رو می دونیم .... ولی

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مطهری  | 

خاموشی .... شکایت

در مورد کم صحبت کردن و فواید آن بسیار سخن گفتن....

من در محیط کارم بارها با این مسئله در جنگ بودم و سعی کردم که کم صحبت کنم ... ولی ...

...

..

.

کتابی رو مطالعه می کردم قسمتی از اون کتاب که خیلی برام جالب بود رو دلم نیومد به وبلاگ وارد نکنم ...

" یکی را از حکما شنیدم که می گفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است، مگر آنکس که چون دیگری در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.

            سخن را سراست ای خردمند و بن          میاور سخن در میان سخن  

            خداوند  تدبیر  و  فرهنگ  و  هوش          نگوید سخن تا نبیند خموش"


"  (سحبان وائل) را در فصاحت بی نظیر نهاده اند، به حکم آنکه بر سر جمع سالی سخن گفتی (در طول سال، بسیار کم سخن می گفت)، لفظی مکرر نکردی و گر همان اتفاق افتادی، بعبارتی دیگر بگفتی، وز جمله آداب ندماء ملوک اینست."

کاش بعضی از بزرگتران ...  که مدعی اند از کوچکتران بهترند و بر آنان حکومت می کنند و منت بر سرشان می گذارند و انان را تحقیر و ذلیل می کنند؛ این حکایات و نوشته ها  را می خواندند و اندکی تأمل می کردند که ...

خداوند روزی ده است و همه را روزی می دهد .

خداوند آنان را می بیند و بر این تحقیر و منتشان خشم می گیرد که چرا حرمت انسانی را شکستند .

خداوند قادر است آنان را به ساده ترین عذابهایش معذب کند در حالیکه این امر برای آن بزرگ سخت ترین عذاب است.

من از آنان می گذرم ... امیدوارم خداوند از آنان بگذرد و راهنمایشان کند.

والسلام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط مطهری  | 

بازا بازا هر آنچه هستی بازا!

 

دلم گرفته ... خیلی ....

دلم خیلی پره ... وقتی که این حالت بهم دست میده نمی دونم باید چکار کنم ...

دلم میخواد با خدا حرف بزنم ... ولی موقعیتش جور نیست ... 

می دونم که با خدا حرف زدن به زمان و مکان خاصی مربوط نمیشه هر موقع در هر وضعیتی میشه با خدا حرف زد .... ولی من که به درجه عرفانی بالا نرسیدم که نتونم در هر موقعیتی باهاش ارتباط برقرار کنم...

...

به گذشته فکر میکنم ... به اینکه نباید این گونه زندگی می کردم ....

زندگی خوبی دارم ... خیلی خوب ... پدر و مادری مهربون و برادرانی ....

شکایت من از خودمه از اینکه باید بهتر مي بودم ...

 از اینکه مواقعی بوده که باید سکوت میکردم نکردم ... و مواقعی که باید فریاد میزدم و از حق دفاع، سکوت کردم و هیچ نگفتم...

از اینکه می دونم از خدا دورم ولی حرکتی نمی کنم ... از اینکه میدونم دعا کردن قضا رو دفع میکنه ولی دعا نمیکنم...

از اینکه به آیه :"الا بذکر الله تطمئن القلوب" اعتقاد دارم ولی خیلی کم شده که به اون آرامش برسم...

از اینکه انجام خیلی کارها برام عادی شده ... خيلي عادي ...

من دهم مرداد ماه به دنيا اومدم ... و تا حدودا يه ماه بعد يه سال ديگه به عمرم افزوده ميشه ....

خدايا! هيچ وقت رهام نكردي ... هيچ وقت ... به من دانش دادي ... زيبايي دادي ... منطق عطا كردي ... خسته شدم از اينكه بارها دست خالي باهات حرف زدم ... تا كي بايد بدهكارت باشم!!!  چرا باهام مدارا مي كني!!! چرا يه بار به روم نزدي ... چرا تنبيهم نمي كني!!؟؟ ...

آدم بي معرفت رو يه بار بهش كمك مكنن دوبار و نهايتش سه بار... ديگه ولش مي كنن ... خوب بامرام يه بار شد كه رهام كني ببينم دور شدن از تو چه مزه اي ميده؟؟؟

پرده پوشيهاي تو منو پورو كرد! تو من رو دوست داري و اين رو در عمل بارها به من نشون دادي ... من چي ؟؟؟ چند بار در عمل عشقم رو بهت اثبات كردم؟؟

خدايا!!!

ديگه خسته شدم ... چرا نمي رسوني اون بنده پاكت رو كه جهان رو از بي عدالتي پر كنه!!!

مصلحتت به كدام زمانه ... كه بايد پرده رو كنار بزني ....

برسونش ديگه ....

خيلي خسته ام ....

بابا حدي داره ... چند سال از غيبتش گذشته .... ما كه عمرمون كفاف نميكنه ...

بيا ... بيا ... بيا ...

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط مطهری  |