صورت نگار!
يادم مياد زمان تحصيلم ... يه روز تو صحن دانشگاه با دوستم راه ميرفتيم ... قبل از اينكه قضيه رو تعريف كنم از خصوصيات دوستم بگم كه اسمش صادق بود و خيلي بچه اهل دل و با معرفتي بود ... من در زمان تحصيلم خيلي چيزا ازش ياد گرفته بودم ...
رشتمون كامپيوتر بود ... هم علم بالايي داشت و هم از لحاظ معرفتي خيلي رو خودش كار كرده بود ... در مورد علم و سطح درسش همين رو بگم كه وقتي اساتيد فهميدن بعد از تمام شدن درساي دانشگاه نمي خواد ادامه تحصيل بده همه جمع شدن و ازش درخواست كردن كه با اين سطح آگاهي در آزمون شركت كنه و ادامه تحصيل بده ... ولي اون بنا به دلايلي قبول نكرد ...
...
بگذريم ... يه روز كه با هم در صحن دانشگاه راه مي رفتيم و به وروديهای جديد كه تازه وارد دانشگاه مي شدن و مقدمات كارهاي ثبت نام رو انجام ميدادن نگاه مي كرديم .. يه دختري بود كه خيلي از لحاظ زيبايي نظرمون رو به خودش جلب كرده بود ... من و صادق خيره خيره به اون نگاه مي كرديم ... و هيچي نگفتيم ... صادق كه داشت خاطره اي رو برام تعريف مي كرد، ديگه حرفي نزد و مات و مبهوت به اون دختر نگاه مي كرد ... من هم كه متوجه زيبايي دختر شده بودم، حرفاي صادق رو پاك فراموش كردم و مبهوت چهره زيباي اون دختر شده بودم ....
...
پس از حدود يه دقيقه كه هيچي نگفتيم و سكوت بينمون رو جدايي انداخته بود ... يهو به خودم اومدم ...
- اي بابا مصطفي! چكار داري ميكني .. زشته ... از لحاظ اخلاقي درست نيست كه اينجور خيره بشي به يه دختر ...
از تمركز كردن و خيره شدن به چهره دختر بيرون اومدم ... يادم افتاد كه راستي صادق داشت يه چيزي ميگفت ... يهو صورتم رو به طرفش پرتاب كردم ... و ميخواستم بگم دوباره خاطره رو تعريف كنه ... كه نگاه بهت زده صادق به چهره دختر تمام وجودم رو تكون داد ... من شاعر نيستم نمي تونم كلمات زيبا رو در وصف يه منظره بگم ... ولي همين رو بگم كه ذره ذره بدنش داشتن به چهره دختر نگاه ميكردن...
... هنوز اون حالت صادق در ذهنم من رو يجوري مي كنه .... و يه حالتي بهم دست ميده وقتي اون صحنه يادم مياد ...
... نگاهش نگاه هرزه اي نبود كه پر از شهوت و شوق باشه ... و اين رو حاضرم قسم بخورم ... چون شناخت كامل ازش داشتم ... آدمي كه نماز خوندنش بارها من رو به حيرت انداخته چطور مي تونه نگاه هرزه داشته باشه ... ولي باز هم به شك افتادم كه بالاخره اون هم مثل من پسره و ....
... مي خواستم از اين حالتي كه داره درش بيارم كه ديدم داره زمزمه اي ميكنه ... صورتم رو بطوري كه نفهمه نزديكش بردم ... از حرفاش چيزي نفهميدم ... ولي فهميدم كه داره مناجات ميكنه ... چون يه جمله عربي رو بارها تكرار ميكرد ... " يا من اظهر الجميل" ... "يا من اظهر الجميل" ... "يا من اظهر الجميل" ...
خدايا! صادق بنده توست ... اون از ديدن زيبايي چهره مخلوقت با تو مناجات ميكنه! ... من از زيبايي چهره مخلوقت تو رو فراموش ميكنم! ...
بعد اين همه مدت هنوز نشناخته بودمش ... چطور امامان رو بشناسم ... و چطور پروردگار امامان رو ....
اين بيت شعر رو در وصف دوست هميشه سبزم مي نويسم ...
چنان فتنه بر حسن صورت نگار كه با حسن صورت ندارند كار
براش دعا ميكنم ... و از خدا ميخوام اين خضر صفتان رو هميشه در راهم قرار بده كه زودتر من به وصال دوست برسم ...
والسلام.
امیدوارم برداشت خوبی از آنچه که نوشتم داشته باشید.
